می خواستم هرچی تو دلم مونده رو بهت بگم ولی تو من و تنها تو این بی راهه هایی که هیچ جاش ننوشته که راه عاشقی از کدوم طرفه گذاشتی و پرکشیدی ...رفتی و من و با یه عالمه علامت سوال رها کردی و حالا برا من فقط سجده های آخری نمازم مونده که می تونم یه دو سه کلمه ای باهات حرف بزنم و تو خیالم مطمئن باشم که تو صدام رو میشنوی شاید نتونی جواب بدی ولی درکم می کنی و یه همدم برای من هستی نه مثل کسایی که هر وقت چیزی از عشق میشنون با یه خنده میگن عشق تو کتاباست... این و مطمئن باش عزیزم که درسته از قاب عکس زندگی پرکشیدی ولی از قاب دل من پر نمی کشی و برای همیشه توی این خونه کوچیک ولی با مهر و صفا می مونی و من هم به عنوان عاشق هیچی از تو نمی خوام ولی یه خواهش دارم... اینکه تو هم توی زندگی جدیدی که پیش خدا شروع کردی من و فراموش نکنی تا اینکه یه روزی بیام کنارت و این و بهت بگم که             خیلی  دوست دارم


این نوشته هارو که خوندید ازوبلاگی برداشتم که طی یه گشت اینترنتی بهش برخوردم ( پوپک - هدهد) که ازتون دعوت میکنم حتما این وبلاگ رو بینید.

              پوپک - هدهد

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 شهریور 1385    | توسط: محمدرضا (سردبیر)    | طبقه بندی: عشقولانه،     | نظرات()